بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

همه چیز تقصیر باد است

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ب.ظ

رفیقم دارد از ایران می‌رود. او اولین آدم ِ دنیای من است که اینطور از من جدا می‌شود. آدم‌های دنیای من چندتایی بیشتر نیستند و اگر سیخ کنار هم بایستند در یک اتاق سه در چهار جا می‌شوند. سال‌ها گشتم و گشتم و دانه به دانه دستشان را گرفتم و آوردم توی دنیایم. هربار که دلم گرفت، هربار که از شادی بال درآوردم، هربار که غم هوار شد روی سرم، هربار که زمین خوردم، هربار که از پله‌ای بالا رفتم، همیشه و همیشه سراغشان را گرفتم و تک تک‌شان، همان انگشت‌شمار آدم‌های دنیایم بودند. همیشه بودند. گاهی بودنشان را چشم نمی‌دید و دست لمس نمی‌کرد. اما بودند؛ کمی دورتر. شاید در شهری دیگر اما بودند. بودند و مال من بودند. آدم دنیای من بودند. مادرم و پدرم و برادرهایم و یارم و دوستانم... آخ از دوستانم. آخ از دوستانم که خواهران نداشته منند. من به رفتن آدم‌ها از دنیایم عادت ندارم. آدم‌های دنیای من امنند. می‌مانند. نمی‌روند. اصلا آمده بودند که بمانند. حالا یکی از آنها دارد می‌رود و من نمی‌دانم باید با نبودنش، با این حجم از فاصله بینمان چه کار کنم. من بلد نیستم با نبودن آدم‌های دنیایم کنار بیایم. می‌ترسم حالا که یکی رفت، دومی هم برود و سومی و چهارمی و بقیه هم. می‌ترسم راهِ رفتن را یاد بگیرند و بروند و من بمانم. من از ماندن می‌ترسم. از تنها ماندن می‌ترسم.

تا قبل از قطعی شدن رفتنش هیچوقت به زندگی در کشور دیگری فکر نکرده بودم. هیچوقت رویای رفتن از ایران را نداشتم. می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از اینکه در هوایی نفس بکشم که کسی را نشناسم. کسی مرا نشناسد. زبانم را ندانند. علایقم و خاطراتم و کودکی‌ام و دوست‌داشتن‌هایم برایشان غریبه باشد. طعم‌ها غریبه باشند. رنگ‌ها غریبه باشند. چهره‌ها غریبه باشند. شعرها و آواها و داد و فریادها و فحش‌ها غریبه باشند. من از غریبگی می‌ترسم. غریبگی، تنهایی می‌آورد و من از این شکل تنهایی می‌ترسم. حالا که زمزمه‌های رفتن رفیقم قطعی شده و ویزایش آمده و بلیتش رزرو شده، برای اولین بار به رفتن فکر میکنم. حالا شبیه کسی هستم که سال‌ها از آب وحشت داشته و حالا دارد به دریای بزرگ روبرویش نگاه می‌کند و گوشه‌ای از جانش می‌خواهد که پایش را به آب برساند. حالا به رفتن فکر می‌کنم؛ شاید دقیقه‌ای و نه بیشتر. اما به رفتن فکر می‌کنم و آخ که چقدر حس غریبی‌ست...

  • ماهی

نظرات (۷)

  • اسماعیل غنی زاده
  • زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
    مه من ماه های اول بعد از ازدواجم یه ریز میگفتم بریم.نمونیم.گند بزنن این حجم از پارتی بازی رو و از این حرفا
    گذشت تا اینکه موقعیت یه جوری شد که میتونستیم بریم ولی دیدم نمی تونم.باورت نمیشه وقتی داشتم واسه مامانم حتی تعریف میکردم که امکان رفتن به وجود اومده، گوله گوله اشک میریختم .الانم هنوز میگم گند بزنن این حجم از پارتی بازی و رانت و پول محوری و .... ولی دیدم من آدم رفتن نیستم.به اینجا وابسته نیستم ولی دلم نمیاد خانواده م رو نبینم 
    پاسخ:
    از یه چیزایی نمیشه دل کند..
    حالا چرا تقصیر باد؟

    تو بخش وبلاگ‌های بروز شدم عنوانتو خوندم فکر کردم میخوای از آزاده نامداری بنویسی :)))
    پاسخ:
    عه آره :)))
    خیلی به اون مرتبط تره
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • لعنت به سفر که هر چه کرد، او کرد.
    پاسخ:
    رفتن؛ همیشه رفتن..
  • ماهی کوچولو
  • منم این رو تجربه کردم
    ولی من مادرم از ایران رفته و پدرم ایرانه الان نصفم میخواد بره نصفم نمیخواد :/
    دارم متلاشی میشم یه جورایی 
    پاسخ:
    آخ عزیزم..
    واو! باورم نمیشه که دقیقا منو توصیف کردی وقتی که یکی از آدمهای دنیام رفت!
    مخصوصا پاراگراف آخر! تا قبل از قطعی شدنِ رفتنش الی آخر! عینِ من بود مهشاد! عین من!
    پاسخ:
    پس تو میفهمی تلخی این ماجرا رو..
  • زهره خوب بخت
  • دلم می خواد بغلت کنم، نازت کنم، بگم نترس ... نترس...
    تو اونقدر خوبی که هرجا بری خیلی زود با همه اخت میشی. به قول حامدِ شب یلدا : قربونت برم که با همه قاطی میشی به سرعت !
    پاسخ:
    با همه قاطی میشم به سرعت ولی به همون سرعت آدم دنیام نمیشن که زهره...

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">