بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

و بی شک یکی از نشانه های زندگی همین است که مادر سرش را با کلاهی پلاستیکی می پوشاند و درحالیکه بوی رنگ مو تمام خانه را پر کرده، ترانه های هایده را یکی در میان و اشتباهی با صدای دوست داشتنی اش میخواند

  • ماهی

زنان علیه زنان

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۴ ب.ظ

رفته بودیم کویر. شب بود. همگی دور تا دور حلقه زده بودیم تا "بالن آرزو" را بسپاریم به آسمان کویر. همگی دختر بودیم؛ دخترهای تحصیلکرده دانشگاه رفته. وسط حلقه یکی از مردهای مسئول ایستاده بود و تلاش میکرد تا بالن را راه بیندازد. وقتی تقریبا کارش تمام شد از ما خواست تا آرزو کنیم. ما آرزو کردیم و او بالن را فرستاد هوا. بالن کمی بالا رفت و بعد افتاد زمین. مرد بی هیچ حرفی شروع کرد به تلاش مجدد. ناگهان یکی از دخترها گفت "بچه ها آرزوی سنگین نکنین. لااقل همین یه دفعه آرزوی شوهر رو بیخیال شین".  و همه دخترها زدند زیر خنده. یکی دیگر از آن وسط گفت " خوبه که هممون میدونیم آرزومون چیه. همه آرزوی شوهر داریم". و بعد دوباره همه زدند زیر خنده

این مردها و پسرهایی که خیال میکنند آسمان دهان باز کرده و اینها افتادند پایین و بعد یک مشت دختر معطل توجه اینها، روز و شب تلاش میکنند و خود را به زمین و زمان میزنند؛ اینها شاید خیلی هم مقصر نیستند وقتی ما دخترها خودمان با خودمان اینجور برخورد میکنیم و آخ که چقدر درد دارد وقتی میبینی این ماجرا تحصیلکرده و بی سواد، دانشگاه رفته و نرفته هم نمیشناسد 


+ به یاد "زنان علیه زنان" که تهمینه مینویسد

  • ماهی

از حرف هایی که میزدی

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۸ ب.ظ

تنهایی آدما دو جوره... یه جور تنهایی اونیه که از بقیه تنها میشی. جور بدترش اونیه که از کسی که به اندازه همه دنیا دوستش داری تنها میشی

  • ماهی

زندگی

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ
از یک جایی به بعد شروع کردم به کار کردن و مستقل شدن؛ نیمه مستقل شدن. اوایل سخت بود. درآمد بالایی نداشتم. در حقیقت آنقدر کم بود که میشد گفت اصلا درآمدی ندارم. اوضاع کم کم بهتر شد ولی. توانستم خودم را در شغلی که داشتم تثبیت کنم و برسم به درآمدی ماهانه و نسبتا ثابت. بعد سعی کردم هزینه هایم را خودم به عهده بگیرم. لباس هایی که میپوشم، کتاب های که میخرم، دانشگاهی که میروم، اتوبوس و مترویی که سوار میشوم، غذایی که در دانشگاه میخورم، سینما و کافه ای که میروم، بقول مامان قِر و قَمبیل هایی که در شکمم میریزم یا به صورت و موهایم میمالم یا به سر و کله ام آویزان میکنم یا به این و آن هدیه میدهم (قر و قمبیل در دایره واژگان مامان کلمه بسیار مهم و پرکاربردیست). هزینه تمام اینها را خودم پرداخت کردم. چیزی که میخواهم بگویم این است...
از وقتی که تصمیم به استقلال گرفتم تقریبا تمام روزهای سال را کار کردم و روزی نبود که ترجمه ای نداشته باشم. اما باز هم همیشه آخر ماه که میشد پول کم می آوردم. برنامه ریزی و صرفه جویی و پس انداز و "برای روز مبادا" هیچ فایده ای نداشت. هیچوقت هیچوقت هیچوقت تمام دارایی روزهای آخر ماه من بیشتر از هفت یا هشت هزار تومان نبوده است. اینجور وقت ها بیشتر از هروقت دیگری به مردها و زن هایی فکر میکنم که گاهی دو شیفت یا سه شیفت کار میکنند و باز هم هشت شان گرو نه شان است. من نه مسئول خانواده ای هستم و نه قرار است ماهانه اجاره بهایی پرداخت کنم و نه شهریه دانشگاه آزاد فرزندی بر دوش من است و نه کودکی دارم که ممکن است روزی مریض شود و هزینه داروهایش هوش از سرم ببرد و حتی اگر منبع درآمدم بطور کامل قطع شود، قرار نیست از گرسنگی بمیرم.
گاهی به این فکر میکنم که بعضی از خانواده ها چطور با درآمد اندک ماه به ماه را دوام می آورند. عجب قهرمان هایی هستند خدایی!
  • ماهی

هیچکدام این ها

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۹ ق.ظ

از رویاهایم این بود که شبیه این عکس های قدیمی در پس زمینه ای از تصویر حرم چادر رنگی سرم کنم، دستم را بگذارم روی سینه ام، دستش را بگذارد روی شانه ام، کودکی جلویمان بایستد یا کودکی در شکم داشته باشم یا اصلا هیچکدام اینها؛ بی هیچ کودکی، خودمان دوتایی به دوربین لبخند بزنیم. بعد هم  عکس ترجیحا سیاه و سفیدمان را قاب کنیم و بگذاریمش روی شومینه یا میز کوچک کنار تخت یا اصلا هیچکدام اینها؛ به مرد عکاس بگوییم این عکس مال تو. بگذارش زیر شیشه میزت یا آویزانش کن به دیوار مغازه ات یا اصلا هیچکدام اینها؛ نگهش دار کنار همان عکس هایی که صاحبشان هیچوقت سراغشان را نگرفت

یا اصلا هیچکدام اینها؛

دوتایی میرفتیم حرم. کفش هایمان را میسپردیم به کفشداری. کفش های تو میرفتند در خانه شماره چهارصد و هشت و خانه شماره سیصد و چهل و دو مال کفش های من میشد. دست هم را میگرفتیم یا گوشه چادرم را میگرفتی یا اصلا هیچکدام اینها؛ روی یکی از فرش های صحن می نشستیم و به صدای زنی گوش میدادیم که کمی آنطرف تر زیارت عاشورا میخواند

یا اصلا هیچکدام اینها؛

دوتایی میرفتیم توی صف می ایستادیم برای غذایی نذری یا جعبه ای خرما را در بهشت رضا دوتایی باهم میان آدم ها می چرخاندیم یا اصلا هیچکدام اینها؛ کپشن عکس ردیف کاسه های گل سرخی شله زردمان این میشد که نذر شله زرد هرساله به شکرانه داشتنت

یا اصلا هیچکدام اینها...

  • ماهی

روبرویت می نشینند و با لبخند میگویند که شخصیت متفاوتی داری. منظورشان این است که تو دیوانه ای و من میدانم که نه دیوانه ام و نه متفاوت. من فقط ایمان دارم به نیروی دوست داشتن. 

به اینکه روز خوب من هم در راه است...

  • ماهی

بیا

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۷ ب.ظ

به من است که میگویم باید قبل از شروع شدن هر قسمت هشدار بدهند که تماشای این سریال برای آنهایی که زخم دارند، آنهایی که درد دارند، آنهایی که یار داشتند و حالا ندارند مناسب نیست. 

شهرزاد-حسن فتحی

  • ماهی

کلاس هفتمی های من (3)

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ب.ظ

ساعت های تفریح با بقیه معلم ها در دفتر مدرسه می نشینیم و لابلای چای و کیک خوردن ها از بچه ها حرف میزنیم. امروز معلم زبان میگفت که نازنین اعصابش را بهم ریخته. درس نمیخواند. حرف های عجیب و غریب میزند. انگار پرت است از ماجرا! بقیه معلم ها هم تایید کردند که نازنین در کلاس های آنها هم عملکرد خوبی ندارد. نازنین را میشناسم. یکی از کلاس هفتمی های من است.

در کلاس های من بچه ها همگی باید حرف بزنند. بارها بهشان گفتم که از حرف زدن نترسید. از گفتن ایده هایتان نترسید. از اینکه بقیه به شما بخندند نترسید.  اوایل تعداد مشخص و انگشت شماری در بحث ها شرکت میکردند و بقیه حواسشان بود و نبود. از یک جایی به بعد تمامشان همراه شدند. حالا همان هایی که معمولا در بقیه کلاس ها دیده نمیشوند، اینجا حضور خوبی دارند. نازنین یکی از آنهاست. آن اوایل تا ازش نمیخواستم حرفی نمیزد و هربار که بلند میشد و شروع میکرد به حرف زدن معمولا بجز آنهایی که اطرافش نشسته بودند، بقیه توجهی نداشتند. باید میزدم روی میز و توجه بچه ها را میگرفتم که "بچه ها...نازنین داره حرف میزنه". حالا ولی به راحتی هربار که لازم باشد شروع میکند به حرف زدن و بقیه یاد گرفتند که باید حرف های همدیگر را بشنوند. نازنین همانیست که شعر میگوید. جالب ترین ایده ها و حرف ها را دارد. نقاشی هایش با آبرنگ پر از رنگ های شاد و زنده هستند. از داستان های ترسناک لذت میبرد و یکبار لابلای حرف هایش گفته بود آدم ها برایش رنگ دارند؛ مثلا حاتمی، دوست بغل دستی اش، نارنجی ست.

نکته جالب اینجاست که این اولین باری نیست که بچه های متوسط و ضعیف از نظر سایر معلم ها مثل فیزیک و ریاضی و عربی و زبان، نقطه پررنگ کلاس های من هستند. حالا به این فکر میکنم که گاهی سیستم آموزشی میتواند چقدر مخرب باشد و خیلی رسمی گند بزند به استعدادهای پنهانی که ممکن است هیچوقت فرصت بروز پیدا نکنند.

  • ماهی

همین است که هست

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۳ ب.ظ

و قسم به تمام مقدسات!

هیچکس شما را بهتر از خودتان نمیشناسد، درک نمیکند و دوست ندارد

  • ماهی