بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

#جدی

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ب.ظ

 ظاهر دیگران هرچه که هست به ما هیچ ربطی ندارد 

  • ماهی

ناله و ناله و ناله

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۴۰ ق.ظ

قبول کنیم که بعضی از ما از غصه‌دار بودن خوشمان می‌آید. از اینکه اگر دردی هست، هرچند کوچک، به آن بال و پر دهیم و بزرگش کنیم. حس می‌کنم این جریان در ما جماعت وبلاگ‌نویس-چه آنهایی که هنوز در وبلاگ می‌نویسند و چه آنهایی که به سایر فضاهای اجتماعی روی آوردند-  پررنگتر بوده و شکل اختلال به خود گرفته است. بارها دیدم و شنیدم و خواندم از رنج‌هایی که کلمات عمیق و اسف‌بار توصیفشان کردند، اما کمی بعد فهمیدم که چیزی بیشتر از ناله‌ای خفیف نبودند. من هم وبلاگ‌نویسم. من هم به این اختلال مبتلام؛ شاید با شدت کمتر ولی نمیتوان منکر آن شد. ما می‌نویسیم که دیگران بخوانند. دیگران می‌خوانند و بنا به ماهیت نوشته، گاهی تحسین می‌کنند و گاهی تخریب، گاهی انتقاد و گاهی هم همدردی/ترحم. ما از اینکه حس ترحم دیگران را فعال کنیم خوشمان می‌‌آید. قبول کنیم که گاهی کیف می‌کنیم وقتی کسانی که ندیدیم و نمی‌شناسیم، جویای احوال خراب و نزار ما می‌شوند و با ما همدردی می‌کنند.

 ما گاهی غمگین می‌شویم، به غمگینی کودکی که مادرش را گم کرده یا بیماری که دارویش با گرانی دلار کمیاب شده یا زاینده‌رودی که خشک است و از این دست غم‌های عمیقِ دهن پرکن؛ تنها و تنها برای اینکه عادت کردیم به چسناله!

  • ماهی

برای نود و هفتِ عزیزِ هنوز نیامده

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ب.ظ

نود و شش عزیز هنوز نیامده...

برای من وحشی باش؛ وحشی و ناشناخته. بگذار ذره ذره بشناسمت و آرامت کنم. بگذار به شیوه خودم راه ببرمت. تندی کن ولی کم کم آرام بگیر و افسارت را به دستم بسپار. امسال بخند و برای من شو...


این را یکسال پیش نوشته بودم. تمام خواسته‌ام از نود و شش همین بود. اینکه مال من شود. وحشی باشد و ناآرام. تندی کند و مرا بچرخاند ولی در نهایت مال من شود. همین هم شد. تندی کرد. مرا زمین زد. مرا زمین‌گیر کرد؛ هفته‌ها و ماه‌ها اما کم کم آرام گرفت. کم کم روی خوشش را نشانم داد و بالاخره مال من شد. حالا برای نود و هفت عزیز هنوز نیامده مینویسم که آرام بمان. لبخند بزن و آرام بمان. تو مرا در لباس سفید میبینی. مرا در دانشگاه میبینی. مرا در خانه پرنور خودم میبینی. حتی شاید مرا مادر ببینی. پس آرام بمان. لبخند بزن و آرام بمان :)

  • ماهی

لحاف گرم من

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۴۰ ق.ظ

در سه ماه گذشته هر صبح با صورت پف کرده خواب‌آلودش بیدار شدم و هرشب آخرین چیزی که دیدم چهره خندانِ خسته‌اش بود. هر روز با او ناهار خوردم. هر شب صبر کردم تا برای شام برسد. برایش چای ریختم. برایش میوه پوست گرفتم. عادت‌های غذایی‌اش را شناختم. با ریزه‌کاری‌های بدنش آشنا شدم. لیست خرید نوشتم. برای آینده نزدیک و نه چندان دور و دورتر و دورتر برنامه ریختم. نگرانی‌هایش را فهمیدم. دغدغه‌هایش را درک کردم. با او خندیدم. گریه کردم. دعوا کردم. قهر کردم. آشتی کردم و باز خندیدم؛ گرمتر و بلندتر و رهاتر. سفر رفتم. برف را دیدم. باران را دیدم. آسمان کویر را دیدم. پاچه‌های شلوارم را بالا زدم و توی دریاچه دویدم. از دایره امنم بیرون آمدم و برایم مهم نبود دیگران مرا چطور می‌بینند و چطور درباره‌ام فکر می‌کنند و چه چیزهایی در موردم می‌گویند. حالا که نود روز گذشته ازدواج را شبیه لحاف بزرگ قرمز مرواریددوزی شده‌ای می‌بینم که سنگین است و مطمئن؛ گرم است و ساده و آرام. که اگر بیرون برف هم ببارد و همه چیز یخ بزند تو زیر لحافت آرام گرفته‌ای...

  • ماهی

زمان

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ق.ظ

عشق‌های واقعی رو میشه از پسِ سال‌هایی که بهشون میگذرن و جای خراب شدن، هی نو و نوتر میشن شناخت. عشق‌های واقعی دوام دارن و دوستی‌های سوتفاهم شده با عشق، شدت. یه عاشق واقعی حتی وقتی یک سال هم از معشوقش بی‌خبر باشه ازش دل نمیکنه. نه که نخواد...میخواد و نمیتونه. نمیتونه همه رو با اون مقایسه نکنه و نگه نه! اون یه چیز دیگه‌س برام...

برای اینکه بفهمید عاشق بادوامی هستید یا فقط تصور میکنید که چون شدیدا باهمید پس عاشقید، فقط صبر کنید. زمان هیچ سوالی رو بی‌جواب نمیذاره...


از وبلاگ خوبِ حمیده

  • ماهی

مردانه دوزی ابراهیم

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ

میگه چقدر خوب که بعضی از آدما همونی شدن که باید میشدن. مثلا تصور کن ابی به جای خواننده، خیاط میشد. یه مغازه میزد اول دروازه دولت. پشت شیشه‌ش هم درشت مینوشت مردانه‌دوزی ابراهیم. اونوقت دیگه آدم رغبت میکرد پارچه‌هاش رو ببره بده مردانه‌دوزی ابراهیم واسش شلوار تک بدوزه؟ مردانه‌دوزی‌ای که شلوارهای تکش بدون پس‌زمینه صدای ابی برش بخوره، مردانه‌دوزی نیست که. کارگاه سری‌دوزیه. همه چی شکل هم؛ همه چی قد هم...

  • ماهی

دلچسب

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ب.ظ

 دوست دارم باهات قبض گاز پرداخت کنم. باهات نگران اجاره‌خونه باشم. بهت زنگ بزنم بگم داری میای یه سطل ماست بخر. دوست دارم باهات دعوا کنم. باهات آشتی کنم. باهات نگران بشم. باهات وسط مشکلات گیر کنم. باهات از دل مشکلات بزنم بیرون. باهات بچسبم به روزمره‌ها. باهات از روزمره‌ها فرار کنم. دوست دارم باهات زندگی کنم...

  • ماهی

گل به سر عروس

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ق.ظ

دیروز سخت‌ترین و شیرین‌ترین بله زندگیم را گفتم. حالا نوعروس غیرتیپیکال فامیل منم :)

  • ماهی

از حرف‌های که میزنی

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

گاهی دیر میشد. بدو بدو میکردم تا کلاس. نفس زنون میرسیدم. وارد که میشدم میدیدم همون کنج همیشگیت نشستی. بعد آروم ِ آروم میشدم. یه مبحثی هست توی علم ورزش به اسم برگشت به حالت استراحت که شاید واسه هر ورزشکاری دقیقه‌ها زمان ببره اما من همونجا آرومترین مرد دنیا میشدم. فیزیولوژی رو زیر سوال میبردی دختر...

  • ماهی

دیوارها و آدم‌ها

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ

بین من و آدم‌ها هزارتا دیوار است که هر کدام دری دارند. همیشه اولین در را به راحتی باز می‌کنم و اولین دیوار را به آسودگی و با شوق پشت سر می‌گذارم. اولین دیوار، شروع رابطه است. من به شروع رابطه با آدم‌ها مشتاقم. مشتاقم به نزدیک شدن و در سطح ماندن. که فرضا اگر در اتوبوس نشستم بهانه‌ کوچکی پیدا کنم برای شروع مکالمه‌ای هرچند کوتاه و بی‌اهمیت با زن غریبه بغل دستی. این واقعیت که می‌دانم کلمات رد و بدل شده میان ما کوچکترین تاثیری در زندگی هیچکداممان ندارند، خوشحالم می‌کند. 

بر خلاف شروع رابطه، پیش رفتن برایم سخت و زمان‌بر است. برای هر قدمی که برمی‌دارم، هر دری که باز می‌کنم، هر دیواری را که برای نزدیک شدن به آدم روبرویم پشت سر می‌گذارم هزار جور سوال در ذهنم می‌چرخد. نکند اشتباه باشد؟ نکند حوصله‌ام سر برود؟ نکند اعصابم را بهم بریزد؟ نکند از دور قشنگتر باشد؟ برای نزدیک شدن زود نیست؟ بهتر نیست کمی بیشتر صبر کنم؟ بسته به نوع و شکل رابطه این سوال‌ها می‌توانند کمتر یا بیشتر باشند. گاهی قبل از باز کردن هر در ممکن است فقط چند ثانیه تردید کنم و بعد به آسانی پیش بروم. اما گاهی هم نه...مدت‌ها و مدت‌ها پشت در می‌ایستم و فکر می‌کنم به خودم، به موقعیتم، به مخاطبم و به آینده رابطه‌ام با او. بارها شده که پشت در مانده‌ام. از دیوار نگذشته‌ام و از همان فاصله با آدم روبرویم ارتباط گرفته‌ام. جان کلام اینکه صمیمی شدن برایم سخت است؛ سخت و زمان‌بر

اینها را گفتم که برسم به اینجا. به اینکه مدیرم هر دو روز یکبار مرا می‌بیند و می‌گوید چرا بلد نیستی با مخاطبت صمیمی بشی و جوری این سوال را می‌پرسد انگار که بخواهد بداند چرا نمی‌توانم از یک تا ده بشمارم یا چرا بلد نیستم اسمم را به انگلیسی اسپل کنم؛ همینقدر بدیهی و پیش پاافتاده. اوایل که این سوال را می‌پرسید سعی می‌کردم برایش توضیح بدهم که بلدم با مخاطبم صمیمی شوم اما نیاز به فرآیندی دارد که باید طی شود و شبیه نیمرو درست کردن نیست که در پنج دقیقه اتفاق بیفتد. حالا ولی تکرار سوالش بیشتر و بیشتر متقاعدم می‌کند که او از آن آدم‌هایی نیست که بخواهم به او نزدیک شوم. همین یکی دو تا دیواری هم که رد کردم، برایش کافیست.

  • ماهی