بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۲/۲۴
    11#
  • ۹۶/۰۱/۲۹
    10#

از آخرین صفحات کتاب

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۵۱ ب.ظ

یادت باشد که ناامنی بدترین بلایی است که سر ملتی می‌آید. بی‌قانونی، بی‌نظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها..

|سال بلوا؛ عباس معروفی|

  • ماهی

سایرین غلط می‌کنند که نظری مخالف من داشته باشند

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

در اینستاگرام پست گذاشته که من طرفدار فلان کاندیدم. برایش کامنت نوشتند که تو بر گور پدرت فلان و بهمان و خودت فلان و بهمان و عمه‌ا‌ت نیز فلان و بهمان که کاندید فلانی!

ملت از این عجیب‌تر؟ ملت از این بانمک‌تر؟ ملت از این کیوت‌تر و لپ‌کشانی‌تر؟ :))

  • ماهی

11#

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۱۳ ب.ظ

از مجموعه هزار و یک دلیل ریز و درشت برای این چنین بی‌اندازه دوست داشتنت

  • ماهی

ذهنِ یواش

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ق.ظ

عادت دارم وقتی کتابی را تمام می‌کنم، صفحه اولش تاریخ می‌زنم. مثلا در صفحه اول "همنام" ِ جومپا لاهیری نوشتم تیرماه 94 که یعنی تیر نود و چهار بود که همنام را تمام کردم. این روزها "سال بلوا" را می‌خواندم. چند دقیقه پیش تمام شد. مداد برداشتم که تاریخ بزنم اردیبهشت... مردد ماندم بین اینکه نود و پنج است یا نود و شش. یادم نیامد. بی هیچ اغراقی؛ جدا یادم نیامد.

ترسناک نیست؟

نه... همین که اردیبهشت را یادم مانده جای شکرش باقیست!

  • ماهی

بخت ِ خوش

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ب.ظ

خوشبختی شبیه هرم است. هرچه از قاعده به سمت نوک حرکت می‌کنیم مصادیق آن جزئی‌تر و احساس فرد از خوشبختی عمیق‌تر می‌شود. من که یک مهندس شیمی ساده‌ام و در هیچکدام از واحدهای دانشگاهی با شیوه شناسایی و طبقه‌بندی عوامل خوشبختی آشنا نشدم. صرفا می‌توانم در باب خوشبختی همین را بگویم که شبیه هرم است و اگر از فلان به بهمانش بروی، چُنین می‌شود و چُنان. اما این را مطمئنم که "حس درک شدن از سوی دیگری" یکی از مصادیق اصلی خوشبختی‌ست و آنقدر پررنگ و موثر است که می‌تواند در بخش‌های بالایی هرم قرار بگیرد.

  • ماهی

#جدی

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ

از دیگران طلب ِ بی‌جا نداشته باشیم. آنها ارث پدری ما را بالا نکشیده‌اند. 

  • ماهی

10#

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ

از مجموعه هزار و یک دلیل ریز و درشت برای این چنین بی‌اندازه دوست داشتنت

  • ماهی

پند شبانه

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

این خیلی مهم است که آدم بلد باشد به خودش افتخار کند و مرز بین این افتخار و شیفتگی اغراق‌آمیز و احمقانه نسبت به خود را بشناسد و رعایت کند. مهم‌تر اینکه بداند چه چیزی در وجودش آنقدر ارزش دارد که باید به آن افتخار کرد. مثلا چندان زیبا نیست کسی سینه ستبر کند و صدایش را بیاندازد روی سرش که ایهالناس! من به چشم‌های درشتم افتخار میکنم. آدم باید به چیزی ببالد که برای داشتنش، برای این چنین بالنده شدنش تلاش کرده باشد. وگرنه چشم درشت را که آهوی رمیده در دشت هم دارد

همین! برای امشب حرف دیگری ندارم. نکات بالا را رعایت کرده و بعنوان تکلیف جلسه بعدی به این فکر کنید که باید به چه چیزی از خود افتخار کنید.

  • ماهی

یازده و نیم شب

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ

خانه ما دو اتاق بیشتر ندارد. یکی از آنها مال من است که حالا به اشغال مادرم درآمده. یکی از دوقلوها در اتاق دیگر است و بابا و قل باقیمانده جلوی تلویزیون با حرارت فوتبال میبینند. ساعت یازده و نیم شب برای من وقت خواب نیست. وقت کتاب است. وقت فیلم است. وقت رقص جلوی آینه است. وقت ابرو برداشتن است. وقت دزدکی سر یخچال رفتن و خوردن شام باقیمانده است. وقت چای نبات پررنگ و غلیظ است. وقت لاک زدن و ده دقیقه بی حرکت نشستن و منتظر ماندن تا خشک شدن آنهاست. وقت در تخت دراز کشیدن و حرف زدن است؛ حرف زدن با خود، حرف زدن با دیگری، حرف زدن با دیگران. وقت گریه است. وقت تنها بودن است. یازده و نیم شب و ساعت های بعدش بهترین زمان برای تنها بودن است. یازده و نیم شب برای مامان معنای دیگری دارد ولی. او معتقد است در یازده و نیم شب باید اتاق دیگران را به تصرف خود درآورد و در تخت نرم غنیمت گرفته به آرامی خوابید.

حالا من آواره آشپزخانه ام؛ تنها نقطه خالی خانه. دستشویی و حمام هم هستند البته که یکی بو میدهد و دیگری مرطوب است. حالا من آواره پشت میزنشینی هستم که به صدای یخچال گوش میدهم و کتابی را میخوانم که بین خودمان بماند، آنقدرها هم ارزش خواندن ندارد.

  • ماهی

گیاهی که منم

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

در من گیاهی کوچک زندگی میکند که نیاز دارد به نور خورشید، هوای تازه، غذای گرم، هم‌صحبتی دلنشین، خنده، باران و محبت. این‌ها را از طریق من بدست می‌آورد. من در نورگیرترین اتاق خانه می‌نشینم، پنجره را باز میگذارم و هوای تازه را نفس میکشم. ساعت‌ها به حرف‌های عزیزی گوش می‌دهم. آشپزی میکنم. انتظار باران را میکشم و سعی میکنم کسانی را روز به روز بیشتر دوست داشته باشم. من این‌ها را میگیرم و گیاه کوچکم سبز میشود، رشد میکند و گل می‌دهد. گل‌هایش رنگ شکوفه گیلاسند و بوی سیب دارند.

  • ماهی