بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

ای نور هر دو دیده

دوشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۲ ق.ظ

وقت‌هایی که مریض است، خانه‌مان نور ندارد. هوا ندارد. کوچک است. تنگ است. آدم را خفه می‌کند...

  • ماهی

شُکر

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۸ ب.ظ

تقریبا شش ماه پیش آبله‌مرغان شدیدی گرفتم. تمام صورت و بدنم پر شد از آبله‌های چرکین. به حدی سخت و دردناک بود که تا دو هفته نمی‌توانستم صورتم را بشویم. حمام می‌رفتم. موهایم را میشستم. آب روی صورت و بدنم می‌ریختم اما نمی‌توانستم روی آن دست بکشم. تا دو هفته تمام صورت و بدنم فقط آب دید و شسته نشد. بماند که چه وضعیت چرکی بود و چقدر از خودم بدم می‌آمد. چیزی که می‌خواهم بگویم اشتیاق و دلتنگی زیادم برای دست کشیدن به پوست صورتم بود. دلم لک زده بود که بتوانم آب بریزم روی صورتم و دست بکشم روی آن، بی آنکه بترسم آبله‌ای بترکد یا کنده شود. امروز صبح که آرایش دیشب را از صورتم می‌شستم یاد آن روزها افتادم. یاد این لذت ساده‌ای که دو هفته تمام نداشتمش و خب...خدا را شکر کردم که می‌توانم صورتم را بشویم. همینقدر ساده...

  • ماهی

انسان

يكشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۵:۱۷ ب.ظ

در راه بازگشت از مدرسه بودم. روبروی میوه‌فروشی ایستادم تا میوه بخرم. کمی تعلل کردم. بعد دیدم حوصله ندارم کیسه‌های میوه به دست سوار اتوبوس شوم. گوشی را درآوردم تا به محمد پیام بدهم که یادش نرود میوه بخرد. تا خواستم پیام را بنویسم، دیلینگ دیلینگ دیلینگ... صدتا نوتیفیکیشن از تلگرام و اینستاگرام آمد. اولش خوشحال شدم اما بعد خشمگین و غمگین به این فکر کردم که ای خاک بر سرت بشر که طبیعی‌ترین حقت را می‌گیرند و بعد که آن را، نصفه و نیمه، با خواری و خفت، تحویلت می‌دهند به غیرطبیعی‌ترین شیوه واکنش نشان می‌دهی. شادی؟ آن هم برای این؟

ای خاک بر سرت بشر...

  • ماهی

وفاداری

شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۱۱ ب.ظ

اینستاگرام و تلگرام شبیه معشوقه‌هایی بودند که به هوای رنگ و لعابشان دلبر ساده و آرام روزهای دورمان را رها کردیم و چپیدیم ور دل آنها. حالا که رهایمان کردند و تنها شدیم، حالا که هیچ جایی جایمان نیست، برگشتیم و آن دلبر ساده و آرام آغوشش برایمان باز است؛ درست در روزهایی که هیچ جایی جایمان نیست.

وبلاگ عزیزم؛ دلبر ساده و آرام روزهای دورم...

  • ماهی

رونوشت به خیلی‌ها

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۵:۵۳ ب.ظ

خدای بزرگ و خوب و مهربانم

اگر تا لحظه دمیدن سور اسرافیل هم به ما پول و ثروت ندادی، عیبی ندارد. فقط بیا و جان عزیزت هرکسی را که برای اعطای مال و منال انتخاب کردی، کمی درک و شعور هم به او بده.

ثروتمندهای بیشعور پدرمان را درآوردند به مولا!

  • ماهی

در باب معلم بودن

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۲۰ ق.ظ

معلم بودن عجیب است و حساس و شیرین و سخت؛ خیلی سخت. سخت نه از آن جهت که جسمت را خسته و فرسوده کند، که می‌کند. بلکه از آن سخت‌هایی که تمام قلب و روحت را می‌گیرد. امسال سی و چهار نفرند. پارسال سی و دوتا بودند. همگی پسر و همگی ده ساله. ده ساله‌هایی که اغلبشان دوستم دارند؛ عمیقا دوستم دارند و این را می‌فهمم و حس می‌کنم و کیف می‌کنم. 
پسرهای پارسالم را می‌بینم که هر زنگ تفریح، بدون استثنا، به پشت در کلاسم می‌آیند، سلام می‌کنند، دست می‌دهند، کتاب‌های دستم را، لیوان خالی چایم را، کیفم را تا پایین می‌برند و چند نفرشان حتی پشت پنجره دفتر آنقدر منتظر می‌مانند تا نگاهشان کنم، برایشان دست تکان دهم و آنوقت بروند پی بازی. 
صداهای ده‌ساله‌ای را از پشت سرم می‌شنوم که هربار وارد حیاط می‌شوم یا در راه خانه هستم، خانومِ هاشمی گویان لبخند می‌زنند.
به رازهای کوچک پسرهایی گوش می‌دهم که انگار تنها دیوار امن اطرافشان من باشم. جوری تکیه می‌دهند و حرف می‌زنند که می‌ترسم مبادا کم باشم یا بد باشم یا آنچه باشم که نباید.
امروز که در کلاس علوم فرفره درست می‌کردیم، همگی خنده بودند و شوق یادگیری. زنگ که خورد یک کدامشان گوشه کلاس ایستاده بود. صبر کرد کلاس خالی شود. بعد با یک ظرف کوچک پشمک آمد سمتم. گفت که ممنون است فرفره درست کردن را یادش دادم. بعد ظرف پشمکش را گرفت سمتم و خواست که بردارم. همینطور که پشمک در دهانم آب می‌شد گفت که خوراکی‌های خوشمزه‌اش را به مدرسه نمی‌آورد چون مجبور است با بچه‌ها شریک شود. پشمک را هم فقط برای این آورده که با من بخورد و آن وقت بود که شیرینی پشمک رفتم زیر پوستم و جاری شد در رگ‌هایم و یادم آمد چقدر خوشبختم که معلمم. معلم شصت و شش پسر ده ساله...

  • ماهی

در باب زندگی با یک کارآفرین

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۴۴ ق.ظ

سال نود و چهار که اومد خواستگاری من هنوز دانشجوی ارشد بود. بابا در مورد شغلش پرسید و محمد از سرپرستی گروهی حرف زد که اون زمان هنوز تمام و کمال شکل نگرفته بود. هیچوقت چهره‌اش رو در اون لحظه فراموش نمیکنم. بشقاب میوه رو گذاشت روی میز و آرام و با جزییات از کارش گفت و اینکه چرا به فکر ایجاد همچین گروهی افتاده. برای بابا قبول چنین شرایط شغلی‌ای دشوار بود و البته حق هم داشت. چیزی که محمد از اون حرف می‌زد هنوز یه هسته کوچیک بود و اونقدر پایدار و قابل اتکا بنظر نمی‌رسید که بشه به پشتوانه اون زندگی مشترکی رو شروع کرد.

گذشت...

سال نود و شش که دوباره اومد خواستگاری گروهش اسم داشت و جون گرفته بود. حالا اون هسته کوچیکِ دو سال قبل جوونه زده بود و داشت آرام آرام رشد می‌کرد. مسیرش مشخص‌تر و روشن‌تر بود و آدم‌های بیشتری همراهش بودن. 

امروز اون گروه مبهم و کوچیک چند سال پیش تبدیل شده به یک شرکت دانش‌بنیان با حداقل بیست مربی و کارورز. حالا ارگان‌های دولتی، مدارس ابتدایی، مهدهای کودک، والدین و مهمتر از تمام اینها، بچه‌های زیادی اون رو میشناسن.

در چنین شرایط اقتصادی کارآفرین بودن اصلا ساده نیست. پویاکودکی هست که هنوز کودک است و نیاز به مراقبت دارد و محمدی که پدرانه به دنبال رشد دادن اوست و زندگی مشترکی که از لحاظ مالی باید تامین شود و زندگی مالی چندین و چند نفر دیگر که به این گروه وابسته است. آسان نیست؛ اصلا و ابدا. فراز و نشیب زیاد دارد. تا از دره‌ای به هزار سختی خودت را بالا می‌کشی، کمی آنطرف‌تر دره دیگری منتظرت است و آن راه صاف و هموار انگار روزها و روزها از ما دور است. بارها و بارها رشته تمام این ماجراها به مو رسیده ولی پاره نشده. بارها دیدمش که چقدر درگیر است. چقدر فکر می‌کند. محاسبه می‌کند. ضرر می‌کند. با این و آن سروکله می‌زند تا راهش همچنان ادامه‌دار باشد. دیدمش که چه شب‌هایی تا دیروقت بیدار می‌ماند تا فردا برای بچه‌هایش ایده‌ای تازه داشته باشد. دیدمش که با مدیرهای مختلف بحث می‌کند تا شرایط کاری مربی‌اش آسان‌تر شود.

زندگی با چنین مردی و چنین شغلی و چنین دغدغه‌هایی آسان نیست. رفاه کامل نیست. رسیدنِ آنی به آرزوها نیست. چالش است و تلاش است و درگیریست. اما شیرین است. تماشای رشد چیزی که خودش با دست‌های خودش آن را ساخته و حالا تو هم در آن سهیمی، شیرین است...

  • ماهی

پذیرش

دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

آبله‌مرغون که گرفتم تمام صورت و بدنم پر شد از جوش‌های ریز و درشت. حالا حدودا یک ماه و نیم گذشته و هنوز جای جوش‌ها روی صورتم هست. هربار که بیرون می‌رفتم تمام تلاشم بر این بود که لک‌های قهوه‌ای و جای خالی نسبتا گود آبله‌ها را با کرم بپوشانم که غالبا هم تلاشی بیهوده بود. دلم می‌خواست در خیابان که راه می‌روم، روبروی صندوق فروشگاه که می‌ایستم، در ایستگاه اتوبوس که منتظر می‌مانم، به هرکسی که نگاهم می‌کند بگویم که این پوستِ ناصافِ لک‌دار تازه از آبله‌مرغون رها شده. دلم می‌خواست یک پلاکارد آویزان کنم به خودم تا همه بدانند و بفهمند که دارند به یک "آبله‌مرغونیِ سابق" نگاه می‌کنند.

چند روز است که رها کردم ولی. از نشانه‌های بهبود نسبی پوستم است یا بهبود روحم. نمیدانم...فقط می‌دانم با خودم کنار آمدم. گیریم با چندتا لک و جای آبله، من هنوز هم همان مهشادم که خودش را قبول داشت و دوست داشت و با جهانش در صلح بود

  • ماهی

در باب دوتایی بودن‌

جمعه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۴۵ ق.ظ

بعد از یک سال و هفت ماه زندگی مشترک حالا می‌توانم با دید نسبتا بهتری درباره ازدواج حرف بزنم؛ درباره تمام بالا و پایین‌ها و صبوری‌ها و سازش‌ها و نگرانی‌ها و برنامه‌ریزی‌ها و چالش‌ها و تنش‌ها و رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها و اشک‌ها و لبخندها و آسانی‌ها و سختی‌هایش. اینکه چقدر آدم را بزرگ می‌کند. اینکه انگار هر روز زندگی مشترک، پنج روز حساب می‌شود. اینکه چطور از آن دختر و پسر رها و بیخیال قبل، زن و مردی می‌سازد پر از مسئولیت.

به خودم فکر می‌کنم و به محمد که چقدر تغییر کردیم. گاهی تعجب می‌کنم از خودم که با وسواس جاروبرقی می‌کشم یا کیسه‌های سیب‌زمینی و نان و سبزی به دست از مغازه به خانه می‌آیم یا در فروشگاه حواسم به قیمت چیزی که برمی‌دارم هست و همزمان به روزهای باقیمانده تا آخر ماه و قسط‌ها و وام‌ها فکر می‌کنم.  زمانی که قبض‌های آب و برق و شارژ ساختمان را می‌دهم یا وقتی برای عوض کردن ماشینمان برنامه می‌ریزم که چقدر پول داریم و چقدر پول نیاز داریم و چقدر باید بجنگیم و اگر رسیدیم که دم جفتمان گرم و اگر هم نرسیدیم که فدای سر جفتمان، باز بلند می‌شویم و از اول...

از خودم تعجب می‌کنم که چطور منِ بیخیال، منِ جدا بیخیالِ ایزی‌گویینگ تبدیل شدم به زنی که نگران است. از خودم تعجب می‌کنم که چقدر ساده می‌توانم از نگرانی‌هایم برای مردی صحبت کنم که چهار سال پیش در دانشگاه به او سلام کردم و جواب سلامم را نداد و حالا همسرم است. دیوار و سقف و تکیه‌گاه و امنیتم است. درمانم است. دوست و همدم و همراهم است.

از خودم تعجب می‌کنم که می‌توانم ساعت‌ها به حرف‌هایش درباره کار گوش کنم و تلاش کنم راهکار بدهم و سازنده باشم. منی که هیچوقت آدمِ راهکار دادن نبودم. هربار دوست‌هایم برای درددل و حل مشکلاتشان می‌آمدند سراغم، من فقط گوش بودم. به من می‌گفتند سنگ صبور ولی راه و چاه نشان دادن بلد نبودم. حالا همان دختر با جدیت تقلا می‌کند تا راهی بیابد برای آرام کردن همسرش.

زندگی مشترک ساده نیست؛ اصلا و ابدا. باید مدام و مدام و مدام حواست به خودت و همسرت و زندگیت باشد. باید پویا باشی. دست از یادگیری برنداری. از تغییر نترسی. دوتایی بودن را بفهمی و اگر حال دلت کنار زنی یا مردی که با او زندگی می‌کنی خوب است، قدر بدانی. بخدا که حال خوب ارزش دارد. مروارید است. الماس است. خاویار است. دلار است. نفت خام است. چه می‌دانم...

چند مورد باارزش نام ببرید.

  • ماهی

نشر خوبی

شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۳۶ ق.ظ

قبلترها در وبلاگ و اینستاگرام برنامه‌ای داشتم به اسم "نشر خوبی". به این شکل که به لطف تمام کسانی که اینجا را می‌خوانند یا مرا در اینستاگرام دنبال می‌کنند، مبلغی را به منظور کمک‌رسانی جمع کردیم؛ یکبار برای خرید لوازم تحریر برای بچه‌های روستایی در سرخس، یکبار برای خرید کتاب برای بچه‌های مدرسه‌ای روستایی در طبس و یکبار هم به نیت بچه‌های شیرخوارگاه علی‌اصغر مشهد.

این بار با جمعیت امام علی (ع) و آیین کوچه‌گردان عاشق همراه هستیم. بدین ترتیب که تا هفت خرداد، شب شهادت حضرت علی، تمامی مبالغ جمع شده را در اختیار جمعیت قرار می‌دهیم تا کیسه‌های مواد غذایی مناسب برای یک ماه خانواده‌های حاشیه شهر مشهد تهیه و در اختیار آنان قرار گیرد. تا هفتم خرداد زمان زیادی نمانده. میدانم...شرایط اقتصادی هم مساعد نیست. میدانم...شاید به خیریه‌های مختلفی کمک می‌کنید. این هم میدانم... خواهش من از شما این است که حتی اگر از پس مبالغ بالا برنمی‌آیید، پنج هزار تومان را دریغ نکنید؛ لطفا و حتما دریغ نکنید.

کمک‌های نقدی خودتون رو میتونین به شماره کارت ۶۱۰۴۳۳۷۹۸۱۷۶۷۰۸۸ به نام جمعیت امام علی (ع) واریز کنید. پیشاپیش از لطف و مهربانی شما عزیزان ممنون ^_^

 

  • ماهی