بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۲۴
    8#
  • ۹۵/۱۱/۱۷
    7#

#جدی

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ب.ظ

مهمانی که می‌رویم وسواس‌ها و بدغذایی‌هایمان را با خود نبریم.

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۵۶
  • ماهی

تا همیشه

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ق.ظ

پیرمرد بداخلاق ِ غرغروی تنهایی که با هیچکس نمی‌جوشد و همسرش را چند وقتیست از دست داده. منضبط است. صبح به صبح برنامه‌ای روتین را بدون اندکی تغییر دنبال می‌کند. کوچکترین اشتباهی را برنمی‌تابد و زبان تندی دارد. با این همه از میان کارهایش میشود فهمید که چقدر شگفت‌انگیز همسرش را دوست داشته. یکی از رسم‌های روزانه‌اش این است که یک دسته گل صورتی بخرد و برود سر خاک همسرش. گل‌ها را بگذارد در گلدانی پلاستیکی و با همسرش حرف بزند یا اینطور کنارش دراز بکشد. به همسرش میگوید که از وقتی رفته دیگر هیچ چیز سر جایش نیست. همه چیز دارد از هم می‌پاشد. گلفروشی گل‌ها را گران کرده و وقتی علت گرانی را از مدیر جویا میشوی میگویند که وقت ناهار است و مدیر دارد ناهار میخورد. به زودی کشوری خواهیم داشت که همه آدم‌ها همیشه در وقت ناهار خواهند بود. چه خوب که رفتی سوفیا! چه خوب که حالا عضوی از این کشور نیستی. اینها را میگوید و حسن ختام همیشگی دیدارش این است...دلم برات تنگ شده

اُوِه را که میبینم بیشتر از هر زمان دیگری دلم میخواهد کنار تو پیر شوم :)

+ نمایی از فیلم "مردی به نام اوه" که رقیب فروشنده در اسکار است. 

  • ماهی

#جدی

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۶ ب.ظ

تمرین ِ بزرگی کنید. دل‌هایتان را بزرگ کنید. از شادی دیگران شاد شوید. 

نمیتوانید؟ میتوانید...بخدا که میتوانید

  • ماهی

کی دیده زمستون بمونه؟

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۵۳ ب.ظ
به این فکر میکنم که موهایم را کوتاه کنم یا چتری‌هایم را. که ابروهایم را رنگ بزنم. کاغذ دیواری‌های صورتی اتاقم را پاره کنم. یک سطل رنگ سفید یا آبی بخرم. دیوارها را رنگ کنم و چندتا قاب عکس آویزان کنم بالای تختم. که تخت را بگذارم زیر پنجره و کتاب‌های کتابخانه کوچکم را جور دیگری بچینم. که گلدان‌ها را دوباره ردیف کنم پشت پنجره اتاق. بروم پارچه بخرم و بدهم بدوزند روی تشکم و از همان پارچه برای خودم روبالشتی بدوزم. که اگر بعد از تمام این کارها پولی برایم ماند و دلم رضایت میداد، رنگ موهایم را هم عوض کنم و بشوم خوشگل مو شرابی! 
مدتیست که به تغییر فکر میکنم و این برای من از اولین نشانه‌های آمدن بهار است. 
  • ماهی

8#

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۳۵ ق.ظ

از مجموعه هزار و یک دلیل ریز و درشت برای این چنین بی‌اندازه دوست داشتنت

  • ماهی

رقص نور

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ب.ظ

چشم‌هایتان را ببندید و یک زوج عاشق را تصور کنید. زوج‌های عاشق عموما بر دو قسمند. گروهی تصور می‌کنند عاشقند و گروهی دیگر جدا و حقا عاشقند. گروه اول را کنار گذاشته و رها کنید به حال خودشان. آنها همان‌هایی هستند که هوای عاشقی دیر یا زود از سرشان می‌افتد و دوره می‌افتند به بدنام کردن عشق. به بدنام کردن زمانه. به بدنام کردن دخترها و پسرها. که عشق چنین و چنان. که دخترها/پسرها همگی چنینند و چنان. که بد زمانه‌ای شده آقا. اعتماد نکنید و دل نبندید که خنجر میخورید و فلان و بهمان. به تعبیر بنده اینها ابلهند و در بلاهت خود آشکار! پس اگر چنین زوجی را برای تصور انتخاب کرده‌اید تا وقت هست آنها را شیفت-دیلیت کرده و سریعا زوج دیگری را برای تصور انتخاب کنید که اینها حتی تصورات شما هم آلوده می‌کنند. خب... حالا به این زوج عاشق ِ به حق فکر کنید. به کلماتشان، نگاه کردنشان، به دوتا بودن‎‌هایشان، به امیدهایشان، به دلبستگی‌ها و وابستگی‌هایشان، به غمگین بودن‌ها و لبخند زدن‌هایشان، به دلواپسی‌هایشان، به ترس‌ها و بی‌قراری‌هایشان. اصلا این زوج را بگذارید زیر ذره‌بین و خوب تماشایش کنید. شاید آنها آنقدر بزرگ نباشند که بتوانند فصلی در داستان‌های عاشقانه باز کنند یا مسیری را تغییر دهند یا الگویی بسازند و مثالی بشوند برای بقیه. شاید خیلی‌هایشان ساده‌تر و سرراست‌تر از این حرف‌ها باشند. شاید دوست داشتنشان داستان کوتاه ِ ساده و باورپذیری باشد؛ بی هیج پیچیدگی خاص و پستی و بلندی جانفرسایی. اما حرفم این است که عاشق‌ها هرجوری که باشند، با هر پیشینه و داستان و ماجرایی، باز هم به سهم خود، هرچند کوچک، دنیا را زیبا می‌کنند. 

شبیه تولد کودکی در بحبوحه جنگ یا چاه آبی وسط بیابان؛ شبیه سپیدی موعود در پایان شب‌های سیاه، هر زوج عاشق هم بارقه نوری‌ست در دل تمام تاریکی‌ها و ناامیدی‌های ممکن.

  • ماهی

7#

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۴ ق.ظ

از مجموعه هزار و یک دلیل ریز و درشت برای این چنین بی‌اندازه دوست داشتنت

کدوم یکی از مشخصه‌های ظاهریش رو از بقیه بیشتر دوست داری؟ :)

  • ماهی

یازدهم بهمن

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۵۰ ب.ظ

فردا بیست و چهار ساله میشوم و این تمام حسم به ماجراست. یک جمله خبری ساده. شبیه به تمام جمله های خبری ساده دنیا که حتی حاوی پیام مهمی هم نیستند. فردا بیست و چهار ساله میشوم و همین!

  • ماهی

از حرف‌هایی که میزدیم

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۸ ب.ظ

وسط تمام خستگی‌ها و ناامیدی‌ها و دوری‌ها یه جایی هست که چارزانو میشینم کف زمین و میگم دیگه نمیتونم ادامه بدم. دیگه خسته شدم. کافیه این همه رفتن و نرسیدن. یه کاری بکن برسیم. یه کاری بکن بشه. یه چیزی بگو دلم گرم بشه. برام حرف میزنه. برنامه‌هاش رو برام میگه. دونه به دونه. با جزییات. میگم قول بده بهم. میگه قول مردونه. بعد انگار یهو آفتاب میشه. برف‌ها آب میشه. هوا گرم میشه. دل‌ها گرم میشه. دل‌ها سبز میشه. دل‌ها که سبز بشه همه چی خوب میشه...

  • ماهی

تهران

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۳۷ ب.ظ
بیشتر سفرهای خانوادگی ما محدود میشود به تهران و شهرهای شمالی. تهران میرویم تا اقوام مادری‌ام را ببینیم و شمال میرویم تا انگار نذر هرساله‌مان برای خزر را دیدن و با دمپایی رنگی در ساحل قدم زدن و وسط آب‌های چرکولی پریدن و شب‌ها را تا دیروقت بیدار ماندن و کباب و بلال خوردن ادا شود. سفرهای شمال را که هیچ دوست ندارم ولی تهران را دیدن همیشه برایم لذت‌بخش بوده است. ده روزِ گذشته را تهران بودم. شیرین‌ترین و جالب‌ترین تجربه من از تهران همین سفر ده روزه بود. از چند ماه پیش برای این سفر برنامه ریخته بودم. پول‌هایم را جمع کرده بودم و منتظر بودم تا وقتش برسد. اینبار تهران را جور دیگری دیدم. تنهایی خیابان‌هایش را قدم میزدم. بازارهایش را میدیدم. کارتم پرپول بود و هرچه میخریدم از حساب مستقل خودم بود. هزینه بلیت سفرم را خودم داده بودم و همین لذتش را برایم چند برابر میکرد. با مترو اینطرف و آنطرف میرفتم. متروی مشهد دستفروش ندارد و آخ که چقدر دستفروش‌های تهران را و آن لحن بانمک "خانومای عزیز" گفتن و تبلیغ کردن‌های افراطی‌شان را دوست داشتم. از روز دوم دلم خواست که یک مشت شکلات در کیفم بریزم تا هر کودک دستفروش یا فال‌فروشی را که دیدم، یکی از شکلات‌ها را بگذارم کف دستش. ممکن است مسخره بنظر برسد ولی کیف میکردم از آن لحظه تماشای لبخند ِ حتی نصفه و نیمه کودک به وقت گرفتن شکلات از من. ولع عجیبی داشتم برای حرف زدن و شناختن آدم‌ها. به روی همه لبخند میزدم. اگر کسی سر صحبت را باز میکرد با اشتیاق بحث را پیش میبردم. در خیابان که راه میرفتم سرم مدام میچرخید. از این همه شلوغی کیف میکردم. یاد شب‌های عید مشهد می‌افتادم که وقتی لابلای جمعیت راه میروی حس زندگی میدود زیر پوستت. از دیگران آدرس میپرسیدم و با اشتیاق به جزییات کلام و لهجه متفاوتشان گوش میدادم. کمی جلوتر میرفتم و دوباره از دیگری آدرس میخواستم و باز محو حرف زدنشان میشدم. با اینکه از این واژه خوشم نمی‌آید ولی به معنای واقعی کلمه "شهرستانی" بودم و میشد این شهرستانی بودن را در تک تک حرکاتم پیدا کرد.
با این همه گاهی دلم عجیب برای آرامش مشهد تنگ میشد. برای اتوبوس‌ها و متروی تک خطی‌اش. برای لهجه آشنای مردمش. برای بافت سنتی اطراف حرم و برای خود حرم. همیشه رویای زندگی در شهری دیگر و بخصوص تهران را داشتم. هنوز هم دارم ولی دیگر تهران گزینه اولم برای زندگی نیست. یکجور شلوغی عجیب دارد. در نگاه اول ممکن است شیرین باشد ولی کمی بعد آزاردهنده میشود. جوری شلوغ است که انگار دارد میترکد. دوست ندارم در جایی زندگی کنم که هر لحظه احتمال ترکیدنش وجود دارد. حالا اولین شهر رویایی‌ام برای زندگی شیراز است. باید یکبار هم به آنجا سفر کنم.
  • ماهی