بوی سیب میدهی دختر :)

هفت سال در بلاگفا نوشتم. بقیه اش را اینجا از سر میگیرم

اینستاگرام من : mahi.hashemi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

دلچسب

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ب.ظ

 دوست دارم باهات قبض گاز پرداخت کنم. باهات نگران اجاره‌خونه باشم. بهت زنگ بزنم بگم داری میای یه سطل ماست بخر. دوست دارم باهات دعوا کنم. باهات آشتی کنم. باهات نگران بشم. باهات وسط مشکلات گیر کنم. باهات از دل مشکلات بزنم بیرون. باهات بچسبم به روزمره‌ها. باهات از روزمره‌ها فرار کنم. دوست دارم باهات زندگی کنم...

  • ماهی

گل به سر عروس

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ق.ظ

دیروز سخت‌ترین و شیرین‌ترین بله زندگیم را گفتم. حالا نوعروس غیرتیپیکال فامیل منم :)

  • ماهی

از حرف‌های که میزنی

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

گاهی دیر میشد. بدو بدو میکردم تا کلاس. نفس زنون میرسیدم. وارد که میشدم میدیدم همون کنج همیشگیت نشستی. بعد آروم ِ آروم میشدم. یه مبحثی هست توی علم ورزش به اسم برگشت به حالت استراحت که شاید واسه هر ورزشکاری دقیقه‌ها زمان ببره اما من همونجا آرومترین مرد دنیا میشدم. فیزیولوژی رو زیر سوال میبردی دختر...

  • ماهی

دیوارها و آدم‌ها

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ

بین من و آدم‌ها هزارتا دیوار است که هر کدام دری دارند. همیشه اولین در را به راحتی باز می‌کنم و اولین دیوار را به آسودگی و با شوق پشت سر می‌گذارم. اولین دیوار، شروع رابطه است. من به شروع رابطه با آدم‌ها مشتاقم. مشتاقم به نزدیک شدن و در سطح ماندن. که فرضا اگر در اتوبوس نشستم بهانه‌ کوچکی پیدا کنم برای شروع مکالمه‌ای هرچند کوتاه و بی‌اهمیت با زن غریبه بغل دستی. این واقعیت که می‌دانم کلمات رد و بدل شده میان ما کوچکترین تاثیری در زندگی هیچکداممان ندارند، خوشحالم می‌کند. 

بر خلاف شروع رابطه، پیش رفتن برایم سخت و زمان‌بر است. برای هر قدمی که برمی‌دارم، هر دری که باز می‌کنم، هر دیواری را که برای نزدیک شدن به آدم روبرویم پشت سر می‌گذارم هزار جور سوال در ذهنم می‌چرخد. نکند اشتباه باشد؟ نکند حوصله‌ام سر برود؟ نکند اعصابم را بهم بریزد؟ نکند از دور قشنگتر باشد؟ برای نزدیک شدن زود نیست؟ بهتر نیست کمی بیشتر صبر کنم؟ بسته به نوع و شکل رابطه این سوال‌ها می‌توانند کمتر یا بیشتر باشند. گاهی قبل از باز کردن هر در ممکن است فقط چند ثانیه تردید کنم و بعد به آسانی پیش بروم. اما گاهی هم نه...مدت‌ها و مدت‌ها پشت در می‌ایستم و فکر می‌کنم به خودم، به موقعیتم، به مخاطبم و به آینده رابطه‌ام با او. بارها شده که پشت در مانده‌ام. از دیوار نگذشته‌ام و از همان فاصله با آدم روبرویم ارتباط گرفته‌ام. جان کلام اینکه صمیمی شدن برایم سخت است؛ سخت و زمان‌بر

اینها را گفتم که برسم به اینجا. به اینکه مدیرم هر دو روز یکبار مرا می‌بیند و می‌گوید چرا بلد نیستی با مخاطبت صمیمی بشی و جوری این سوال را می‌پرسد انگار که بخواهد بداند چرا نمی‌توانم از یک تا ده بشمارم یا چرا بلد نیستم اسمم را به انگلیسی اسپل کنم؛ همینقدر بدیهی و پیش پاافتاده. اوایل که این سوال را می‌پرسید سعی می‌کردم برایش توضیح بدهم که بلدم با مخاطبم صمیمی شوم اما نیاز به فرآیندی دارد که باید طی شود و شبیه نیمرو درست کردن نیست که در پنج دقیقه اتفاق بیفتد. حالا ولی تکرار سوالش بیشتر و بیشتر متقاعدم می‌کند که او از آن آدم‌هایی نیست که بخواهم به او نزدیک شوم. همین یکی دو تا دیواری هم که رد کردم، برایش کافیست.

  • ماهی

وهم

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

I know you think she was the one, but I don't. I think you're just remembering the good stuff. Just because she likes the same bizzaro crap you do, doesn't mean she's your soul mate.


تو خیال میکردی اون همونی بود که باید. همونی بود که همیشه دنبالش بودی ولی خب من اینطوری فکر نمیکنم. تو اینطور فکر میکنی چون فقط داری چیزهای خوبش رو به یاد میاری. اینکه یه نفر صرفا از اون چرت و پرت‌هایی که تو خوشت میاد، خوشش بیاد دلیل نمیشه که نیمه گمشده‌ت باشه
500 Days of Summer-Mark Webb
  • ماهی

داد و بیداد

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۹ ق.ظ

تفنگ نقره‌کوبم را فروختم

برای یار قبای ترمه دوختم

قبای ترمه‌ام را پس فرستاد

تفنگ نقره‌کوبم، داد و بیداد


  • ماهی

قوت قلب

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید...

سوره بقره/آیه 216

  • ماهی

روزمرگی

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ

با وجودی که شغل تازه‌ام را تماما دوست دارم و از آن راضی‌ام، اما قالب اداری‌ای که در آن فرو رفتم چندان راضی‌ام نمی‌کند. حالا من ماه‌هاست که صبح‌ها راس ساعت مشخصی حتی بدون کوک کردن ساعت بیدار می‌شوم و شب‌ها خیلی قبلتر از اینکه به نیمه برسند، به خواب می‌روم. حق بیمه دارم. ظرف غذا و سیستم و خط تلفن داخلی دارم. درآمدم از تصوراتم فراتر رفته و خیلی فراتر رفته. ساعت ورود و خروج ثبت می‌کنم. تمام شهرداری‌های چند استان حتی صدایم را از پشت تلفن می‌شناسند و گاهی تماس می‌گیرند و می‌گویند لطفا فکس را استارت کنید. می‌خواهیم نامه‌هایی را برای خانم هاشمی بفرستیم. تمام این‌ها برای منی که در تمام این سال‌ها درآمدم از کار غیراداری بوده تازگی دارند. اما دلم برای روزهای قبل از این تنگ شده. برای دختری که بودم و حالا دیگر نیستم.

من ماه‌هاست سینما نرفتم. پیاده‌روی‌های بی‌هدف نداشتم. یک دل سیر دوستانم را ندیدم. دلم برای کتاب‌هایم تنگ شده و فیلم‌هایم و سریال‌هایم. ماه‌هاست تا دیروقت بیدار نبودم و تا دیروقت نخوابیده‌ام. مدت‌هاست که از سر صبر آشپزی نکرده‌ام. چندین سال قبل، خیلی قبلتر از زمانی که عشق را تجربه کنم، مردی به زندگیم آمد که تمام شرایط همسر خوب بودن را داشت. می‌شد با او ازدواج کنم و خوشبخت باشم. خیلی‌ها گفتند با او ازدواج کن؛ حتی عقلم و کمی دلم. اما گفتم نه. گفتم نه چون تاب برنامه‌ریزی‌هایش را نداشتم. در چهارچوب بودنش خسته‌ام می‌کرد. برای من زیادی روتین بود. حالا خودم برای خودم زیادی روتین شدم...

  • ماهی

نشر خوبی

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

 به لطف و مهربونی شما مبلغ چهارصد و پنجاه هزار تومان برای خرید لوازم التحریر بچه‌ها جمع شد. از این مبلغ دویست و هشتاد و نه هزار تومان رو برای بچه‌های مدرسه روستای "غرغره" در شهرستان سرخس (خراسان رضوی) بسته‌های لوازم تحریر درست کردم و همین امروز بهشون تحویل دادم. این روستا در مجموع بیست و چهار دانش‌آموز- چهارده دختر و چهار پسر در دبستان داخل روستا و شش پسر در مدرسه شبانه‌روزی خارج روستا- داره.

با مبلغ باقیمانده (صد و شصت  یک هزار تومان) برای چندتا از دانش‌آموزان خانواده‌های نیازمندی که در مشهد یا روستاهای اطراف می‌شناسم، همین بسته‌ها را تهیه می‌کنم و خبرش رو براتون میذارم :)

بسته هر دانش‌آموز هم شامل سه دفتر خط دار، یک دفتر نقاشی، چهار مداد سیاه، دو مداد قرمز، پاک‌کن و تراش و یک بسته مدادرنگی بودش. 

این سومین باری بود که مهربونی و بزرگیتون رو ثابت کردین، به من اعتماد داشتین و با من همراه شدین. ممنون و ممنون و ممنون. خدا خیر بده به همتون :٭

  • ماهی

امید

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ

اگر اسم‌ها جنسیت نداشتند، اگر مثلا می‌شد پسری را سپیده نام‌ گذاشت و دختری را آرش صدا کرد، من "امید" بودم. امید بودم و مثل قبلترها، مثل همین روزها، مثل همیشه امید داشتم به روزهای بهتر؛ به لبخندهای پررنگ‌تر؛ به دل‌های گرم‌تر :)

  • ماهی