دختری که اسم نداشت
جمعه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۱۹ ق.ظ
دختری بود که هربار باران بی هوا شروع میکرد به باریدن کف دست هایش را میگرفت رو به آسمان تا اولین قطره ها را حس کند. که هربار صاعقه میزد چشم هایش را میبست و آیه الکرسی میخواند. پلک هایش که میپرید یا قند که از دستش سر میخورد توی لیوان چای، منتظر مهمان می نشست. مهمان ها که می آمدند و می نشستند و نمیرفتند نمک می پاشید توی کفش هایشان. عطسه که میکرد خیالش راحت میشد که تا سه روز سلامت است و قرار نیست بمیرد. هر چه را که گم میکرد گوشه دامنش را گره میزد و تا پیدا شدن گمشده اش گره را باز نمیکرد. باور داشت که بچه ها و پیرمردها فرشته اند؛ کلاغ ها شومند و گربه را به خواب دیدن، بد یُمن. نگاهش که پی خواندن ساعت می افتاد به صفحه گوشی و اعداد ِ جفت را می دید دلش میخندید که حتما کسی جایی دارد به او فکر میکند. کیک را که میگذاشت توی فر یا زمانیکه کتلت ها را با دست شکل میداد و میچید کف ماهیتابه، چشم هایش را میبست و نفس عمیق میکشید که مبادا کیک بسوزد یا کتلت از هم بپاشد. روبروی تمام آینه ها با خودش حرف میزد و به روی خودش لبخند میزد. خودش را به جای تمام دخترهای عاشق ِ داستان ها تصور میکرد که گاهی پشت پنجره، خیره به دور دست ها ایستاده و گاهی دست به دست یار جاده های سبز منتهی به بی نهایت را قدم میزند. شب هایی که حالش خوب بود روی تخت دراز میکشید، دستش را میگذاشت روی شکمش و برای کودکی که هنوز وجود نداشت لالایی میخواند. قاصدک ها همیشه برایش خوش خبر بودند. بعد از دیدن نشانه ها آدم های توی دلش را ورق میزد و به کسی میگفت دوستت دارم. خواب بد که می دید صدقه میداد. گاهی که دلتنگ میشد بوسه هایش را میگذاشت روی بال باد و میفرستاد پی گونه یار که دور بود و خیال نزدیک شدن نداشت که نداشت...
دختری بود با عقاید عجیب، با رفتارهای شگفت انگیز و با قلبی کوچک که دلش میخواست دنیا کمی با او مهربان تر شود.
- ۹۴/۱۲/۲۱